در انتظار موعود ...

 

گلی گم کرده ام می جویم او را

به هر گل می رسم می بویم او را

گل من نی بود این و نه آنست

 گل من مهدی صاحب زمان است

دلم اندر هوایش می زند پر

شرر افکنده بر جانم چو آذر

خوش آن روزی که با شم یاور او

بمانند گدایان بر در او

خوش آن روزی که من پروانه باشم

 فدای آن گل یکدانه باشم

خوش آن روزی که من بر عهد دیرین

نثار او کنم این جان شیرین

الا ای گل کجایی جان فدایت

چه باشد گر که گردم خاک پایت

ز درد انتظارت جان به لب شد

تن فرسوده ام در تاب و تب شد

بسی رفتند و مردند از فراقت

ندیدند در جهان آن روی ماهت

"نبوی گرگانی"

اللّهم عجل لولیک الفرج والعافیة النصر

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393 ساعت 15:10 توسط مهدی یوسفی |4 نظر

 

عيد است و دلم خانه ويرانه بيا
اين خانه تکانديم ز بيگانه بيا
يک سال تمام ميهمانت بوديم
يک روز به مهماني اين خانه بيا

 

 

و همچنان منتظر قدوم نازنین آن زیبا نگار در سال جدید هستیم ...

 

نوشته شده در پنج شنبه سوم فروردین 1391 ساعت 16:49 توسط مهدی یوسفی |2 نظر

به یادت ای جان ، به دل غمی دارم
نه هم آوایی ، نه همدمی دارم
غریبانه ، نشسته ام بیدار
نهاده ام سر ، به شانه دیوار
تو ای درد آشنا ، به بالینم بیا
بهارم می رسد از ره ، اگر تو باز آیی
ز سرمستی ، غزل سازم به شور و شیدایی
در انتظارم ، که با تو گویم حدیث هجران را
قسم به نامت ، که می سپارم به پایت جان را
تو گر بیایی ، بَرَد غم از دل ، فروغ رخسارت
جهان نشسته در انتظار شکوه دیدارت

 


تمام هفته دلتنگم ، دعا می بارد از دستم
تمام هفته بی تابم ، به روز جمعه دل بستم
دعای ندبه می خوانم ، قنوت شِکوه می بندم
به امیدی که برگردی ، میان گریه می خندم
نصیب دل پریشانی ، هوای دیده بارانی
تو این آشفتگی ها را ، نگارا خوب می دانی
منور کن وجودم را ، تمام تار و پودم را
بگیر از من به لبخندی ، همه بود و نبودم را
تو را من از صمیم دل ، همیشه آرزو کردم
نماز انتظارت را ، به خون دل وضو کردم
گل نرگس تو می آیی ، اگر چه دیر اما زود
گره بستم نگاهم را ، به آن آدینه موعود

نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389 ساعت 22:56 توسط مهدی یوسفی |12 نظر

پشت اين لبهاي بسته     ***    چهره غمگين و خسته
يه نفر غمگين نشسته  تا تو برگردي    ***    مي خونه نالون و خسته تا تو برگردي
چشماي من در پي فردايي روشن     ***     ميريزه اشکم به دامن تا تو برگردي
لبهاي من داره فرياد از زمونه    ***    شعر دلتنگي مي خونه تا تو برگردي
با نگاهم آسمونها رو مي گردم    ***    به اميد روي ماهت تا تو برگردي
روح و جانم به فداي هر نگاهت    ***    ميشينم بر خاک راهت تا تو برگردي
مونده بر لب آه سردي اشک سرخ و رنگ زردي    ***    از دو عالم برندارم تا تو برگردي
لحظه ها رو مي شمارم تا تو برگردي 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 ساعت 14:46 توسط مهدی یوسفی |یک نظر

 

دلم قرار نمي گيرد از فغان بي تو
سپندوار  ز کف داده ام عنان بي تو
ز تلخ کامي دوران ،نشد دلم فارغ
ز جام عشق لبي تر نکرد جان بي تو
چو آسمان مه آلوده ام ز تنگ دلي
پر است سينه ام ز اندوه گران بي تو
نسيم صبح نمي آورد  ترانه شوق
سر بهار ندارند بلبلان بي تو
لب از حکايت شبهاي تار مي بندم
اگر امان دهدم چشم خون فشان بي تو
چو شمع کشته ندارم شراره اي به زبان
نمي زند سخنم آتشي به جان بي تو
ز بي دلي و خموشي چون نقش تصويرم
نمي گشايدم از بي خودي زبان بي تو
عقيق صبر به زير زبان تشنه نهم
چو يادم آيد از آن شکرين دهان بي تو
گزارش غم دل را مگر کنم چو امين
جدا ز خلق به محراب جمکران بي تو

 سيد خراساني

نوشته شده در پنج شنبه بیست و چهارم تیر 1389 ساعت 17:50 توسط مهدی یوسفی |یک نظر